یگانهیگانه، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

یگانه عزیزم

سلام برحسین شهید

روز تاسوعا ازم سوالاتی کردی(البته از شب قبلشم زمینه هایی شکل گرفت باتوجه به یک مصاحبه تلویزیونی با یک دختربچه)و تصمیم گرفتم یک کم از جریانات عاشورا و کربلا رو برات بگم.اما بینش اینقدر ازم سوال کردی که بیشتر از اون چیزی که میخواستم بهت بگم رو گفتم. بعد گفتی من خیلی حضرت عباس رو دوست دارم. پرسیدی:امام حسین عموی رقیه رو چکار کرد که تیرش زدن؟گفتم آورد به خیمه ها بعد آدم های بد تیر بهشون زدن و.. و بعد خاکشون کردن.انشاا.. بریم کربلا حرمشون. گفتی: اگه بریم کربلا مارو هم تیر میزنن؟ پرسیدی: به کجای قمقمه اش تیر زدن؟ و همش میپرسیدی چرا تیر زدن؟ به سرشم تیر زدن؟ گفتی: کمی آب برداریم، بریم بدیم به امام حسین بعد بیایم خونمون!! ...
29 آبان 1392

بدون باباجون

 صبح باباجون رفت یزد.(خدابه همراهش) ساعت3بیدارشد که بره فرودگاه آخه بلیط که نداشت باید میرفت رزرو(دیشب فقط12تا3 خوابید شب قبلشم 2تا6صبح خوابیده بود انگار توی 2روز گذشته7ساعت کلا خوابیده و امشبم فکر کنم نتونه بخوابه آخه باید بیمارستان باشه.) آخه شنبه شب بابایی مامانی رفتن یزد اما از قطار که پیاده میشن حال بابایی یک کم بد میشه و.. بعداز ظهر میرن بیمارستان  و چون بعد از آزمایشو وسی تی اسکن و.. دکتر تشخیص داده که متاسفانه نیاز به دیالیز دارن و هنوز باید بیمارستان باشن  , برای همین صبح باباجون رفت یزد پیششون که مامانی تنها نباشن. البته برخی آشنایان اونجا بودن. و من و تو باید امشب بدون بابایی  بخوابیم الان خونه مامان ...
1 اسفند 1391
1