یگانه عزیزم

یگانه عزیزم

خاطرات دخترم و تجربيات مادرانه

يگانه عزيزم

 خانم مهندس

 

[ دوشنبه 4 آذر 1392 ] [ 15:20 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : ]

[ ]

سرعت گذشت ایام

دختر عزیزم بیشتر وقتم رو شما دوتا نازنینام پر کردید و من فقط خاطرات این روزهاتون رو براتون یادداشت میکنم به امید روزی که بتونم براتون بنویسم شایدم خودتون بنویسید.

کلی عکس و خاطره هست که باید توی وبت بذارم.

من و بابایی میریم دانشگاه وتو هم پیش دبستانی1 میری. تابستون کلاس ژیمناستیک رفتی...

فاطمه هم بزرگ شده و با هم گه گاه بازی میکنید و صدای خندتون خونه رو پر از شادی میکنه.

البته گه گاه هم واقعا کار سخت میشه و نمیدونم چیکار باید بکنم.

یگانه عزیزم دختر نازنینماما همیشه دوستتون دارم حتی اگه دعواتون کنم ...

 

[ شنبه 13 دی 1393 ] [ 0:03 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : گذشت ايام]

[ ]

تولد4سالگی

عزیزم 4سال پیش همچین شبی رفتم بیمارستان و تو حدود ساعت6و5دقیقه رسما وارد زندگیمون شدی وعضو سوم خانوادمون و زنگیمون خیلی متفاوت و حالا امسال توی چهارمین سال تولدت تو دیگه کوچکترین عضو خانوادمون نیستی و یک خواهرکوچولو داری که من از داشتنش محروم بودم و تو با اینکه دوستش داری اما گه گاه هم ......

دختر گلم سعی کردم و میکنم که تمام خاطرات این روزها رو برای تو و همین طور برای فاطمه بنویسم و انشاا.. چند وقت دیگه که تو بری پیش دبستانی شاید بتونم برات بنویسم تو وبت. این روزها حسابی درگیر شما2تام. واقعا فکرنمیکردم اینقده سخت باشه. تقریبا وقتی برای خودم ندارم. روزهای نسبتا سختیه! و از بزرگ شدنتون و روزهایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه لذت کامل نمتونم ببرم. 

اما با همه اینها عزیزم خیلی خیلی خیلی ... دوست دارم (به قول خودت: اینقد اینقد اینقد....( و دستهات رو با 10 انگشت بازت نشون میدی))

                 تولدت مبارک عزیزم

عشقای من

[ چهارشنبه 25 تير 1393 ] [ 3:47 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : تولدها و جشن ها]

[ ]

تولد خواهرجون فاطمه

بلاخره بعد از کلی انتظار 19بهمن خواهرجونت به دنیا اومد. الان خوابه که من تونستم از فرصت استفاده کنم.

شبها اکثرا تا صبح بیداره و شیر میخوره و روزها که میخوابه تو بیدار میشی!!

فاطمه جون

اینم کادویی که خواهرجون برای یگانه جون خریده و یگانه در حال بازکردنش هست.

کادوی خواهرجون

[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 19:45 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : تولدها و جشن ها]

[ ]

آذر92و..

بازهم بعد از یک وقفه اومدم 

از بعد از تاسوعا24آبان تا 15 دی رو برات نوشتم البته خیلی خیلی خلاصه.

دختر گلم هرجا رو که بعدا خواستی برات کامل توضیح میدم. 

اولین نقاشی نسبتا قابل فهم از صورت رو 18 آذر کشیدی که عکسش رو هم برات گذاشتم نازنینم.

حالا برو ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ يکشنبه 6 بهمن 1392 ] [ 7:58 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : گذشت ايام]

[ ]

سلام برحسین شهید

روز تاسوعا ازم سوالاتی کردی(البته از شب قبلشم زمینه هایی شکل گرفت باتوجه به یک مصاحبه تلویزیونی با یک دختربچه)و تصمیم گرفتم یک کم از جریانات عاشورا و کربلا رو برات بگم.اما بینش اینقدر ازم سوال کردی که بیشتر از اون چیزی که میخواستم بهت بگم رو گفتم.

بعد گفتی من خیلی حضرت عباس رو دوست دارم.

پرسیدی:امام حسین عموی رقیه رو چکار کرد که تیرش زدن؟گفتم آورد به خیمه ها بعد آدم های بد تیر بهشون زدن و.. و بعد خاکشون کردن.انشاا.. بریم کربلا حرمشون.دل شکسته

گفتی: اگه بریم کربلا مارو هم تیر میزنن؟

پرسیدی: به کجای قمقمه اش تیر زدن؟ و همش میپرسیدی چرا تیر زدن؟ناراحت

به سرشم تیر زدن؟

گفتی: کمی آب برداریم، بریم بدیم به امام حسین بعد بیایم خونمون!!

بابایی بزنه توی سر آدم بدها!!

گفتی: اگه بریم اونجا من و رقیه میریم توی بغل همدیگه و با هم گریمون میگیره، گریه وبا چادرهامون اشکهامون رو پاک میکنیم. وقتی بابامون اومد میپریم توی بغل بابایی من و بابایی اون!!بغل

وکلا ذهنت درگیر شده بود هر وقت هم داستانش رو تعریف میکنی به جای عمو میگی دایی!(خیلی استعداد در قصه گویی و داستان گویی داری، کافیه یکی دوبار بشنوی.)ماچ

[ چهارشنبه 29 آبان 1392 ] [ 9:13 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : دلنوشته ها]

[ ]

علت های نبودنمون

گفتم تا آخر هفته میام و میگم چرا این چندوقت نبودیم, فکرکنم 2ساعتی هست که کامپیوتر روشنه اما نمیدونم چرا اینترنت قطع بود کارهای دیگه انجام دادم و خسته شده بودم خمیازهمیخواستم خاموش کنم که دیدم وصل شده لبخند

خوب حالا...

نمیدونستم چه جوری بیام و بگم که پدربزرگ یگانه جون,پدر مهربان همسرم ما رو توی این دنیا ترک کردافسوسخداوند بیامرزدشان

واقعا خیلی سخت بود. تا چند وقت توی شوک این موضوع بودیم. سال نو هم حالمون تعریفی نداشت.ناراحت

مادرهمسرم و عموکوچیکه یگانه و عموبزرگه یگانه باخانم و دخترکوچیکشون(زهرا)13فروردین رفتن مکه و زینب دخترعموی یگانه چندروزی پیش مابود.

قبل از این برنامه هم قرار بود خونمون رو عوض کنم که با فوت پدرهمسرم عقب افتاد و اردیبهشت اثاث کشی کردیم. تازه همون موقع ها امتحانهای بچه ها بود و من کمی درگیر مدرسه هم بودم. بعد از اون هم که دوباره نی نی دار شدیم چشمکو من کمی گرفتار.متفکر البته اولش بهتربود, اما باز هم مثل یگانه من ویار داشتم البته به مراتب شدیدتر,کلاس فرهنگسرا هم میرفتم.ماه رمضان که واقعا سختی به اوج رسید و ویارم شدید بود و اکثرا نمیتونستم نهار بخورم و فعالیتم زیاد بود حتی گاهی ساعت3 ظهر مجبور بودم از خونه بریم بیرون.ساعت خوابمم که جابجاشده بودخمیازهو چندتا افطاری هم مهمون داشتیم وتولد یگانهقلبلبخند و.. تا اینکه آخرین 4شنبه ماه رمضان (3روز به آخر رمضان) اوضاعم بد شد و دکتر بهم استراحت مطلق داد.استرس از نظر من کار غیرممکن, ناراحتواقعا برام سخت بود وهست. تازه اولش میخواست بیمارستان بستری ام کندتعجب دیگه من قبول نکردم و اصرار کردم که نمیتونم.نگران

و از اون روز خونه نشین(در واقع درازکش) شدم.ناراحت یگانه دخترم خیلی اذیت میشه دیگه نمیتونم باهاش بازی کنم و بیرون ببرمش.گریه بعضی روزها از خواب که بیدار میشه میگه مامان بریم بیرون, میگم بریم چیکار کنیم,میگه بریم مغازه ها رو نگاه کنیم,خیابونها رو ببینیم و.. الهی بمیرم گریهآخه ما تقریبا هرروز بیرون بودیم. بهش میگم آخه مامان جون من که نمیتونم مریضم کمرم درد میکنه, میگه خوب من دستتو میگیرم, مواظبتم که نیفتی.ماچ قربون اون همه مهربونیت بشم. خیلی مواظبمه و بهم محبت میکنه مثل باباجون دوست داشتنیشماچچشمک

هرچی هم عروسی و مهمونی بود که توی این مدت اتفاق افتاد. اینم از خوش شانسی منهآخ

حالا توی پست های بعدی اتفاقات این مدت رو بیشتر میگم. واز شیرین زبونی ها و شیطنت ها و آموخته های گل دخترم بیشتر مینویسم.

[ جمعه 26 مهر 1392 ] [ 22:02 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : گذشت ايام]

[ ]

بازگشت بعدازچندماه و یکی از خبرهای مهم

سلام به همه دوستان

چندماهی که به دلایل متفاوت خوشایندلبخند وناخوشایندیناراحت نتونستم بیام و آپ کنم انشاا.. تاهفته آینده یک گوشه ای از اتفاقات این چندماهه رو مینویسم و باچندتا عکس از قندعسل شیرین زبونخوشمزه که حسابی سخنگو ماچشده میذارم.

از دوستانی که توی این مدت دلتنگمون بودن و بهمون سرمیزدن و تولد یگانه جون رو تبریک گفتن خیلی ممنونم.بغل

راستی یک خبرمهم که یگانه جون داره خواهرجون میشهنیشخندچشمکقلب

[ يکشنبه 14 مهر 1392 ] [ 17:09 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : گذشت ايام]

[ ]

بدون باباجون

 صبح باباجون رفت یزد.(خدابه همراهش) ساعت3بیدارشد که بره فرودگاه آخه بلیط که نداشت باید میرفت رزرو(دیشب فقط12تا3 خوابید شب قبلشم 2تا6صبح خوابیده بود خوابانگار توی 2روز گذشته7ساعت کلا خوابیده خمیازهو امشبم فکر کنم نتونه بخوابه آخه باید بیمارستان باشه.)ناراحت

آخه شنبه شب بابایی مامانی رفتن یزد اما از قطار که پیاده میشن حال بابایی یک کم بد میشه و.. بعداز ظهر میرن بیمارستان  و چون بعد از آزمایشو وسی تی اسکن و.. متفکردکتر تشخیص داده که متاسفانه نیاز به دیالیز دارن و هنوز باید بیمارستان باشن ناراحت , برای همین صبح باباجون رفت یزد پیششون که مامانی تنها نباشن. البته برخی آشنایان اونجا بودن. و من و تو باید امشب بدون باباییدل شکسته بخوابیم الان خونه مامان جون ایناییم. از وقتی که تو به دنیا اومدی این دومین دفعه است که بدون باباجون شب میخوابیم. ناراحتدفعه قبل تو یک سال و 4ماهه بودی تقریبا اما یادمه که شب بهانه میگرفتی و دیر خوابیدی. نمیدونم امشب چی میشه اما تو دیگه حالا خیلی چیزها رو درک میکنی.

و امشب برای سومین باره که شب خونه خودمون نیستیم یکی همون دفعه که بابایی رفت دبی. ویکی همون شبی که خونه مامانی امسال خوابیدیم(البته باباجونم بود)

خیلی برام سخته بدون باباجونقلب امیدوارم تو هم بهونه نگیری.لبخند

انشاا.. که هرچه زودتر حال بابایی هم خوب خوب بشه و زودی هرسه نفرشون(بابایی و مامانی و باباجون)برگردن به سلامت.بای بای

[ سه شنبه 1 اسفند 1391 ] [ 19:54 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : دلنوشته ها]

[ ]

وروجک من!!

این روزها خیلی برام سخته و گاهی واقعا نمیدونم از دستت چیکار کنم. دختر عزیزم درسته که من همیشه دوست داشتم کودکم شر باشه و از بچه های شیطونniniweblog.com خیلی خوشم میومد و هنوزم دوست دارم اما ...

خوابیدن برات عذابه. تامیفهمی قراره بخوابیم انگار میخوایم شکنجت کنیم گریه میکنی که نخوابیم. باید برقها رو خاموش کنیم و همه بخوابیم. گاهی 1ساعت کنارت دراز میکشمniniweblog.com و چشمهام بسته است تا تو بخوابی. خیلی برام سخته.وقتی خوابیدی میرم توی اتاق خودمون و میخوابم اکثرا نیمه شب بیدار میشی و میای پشت در صدام میزنی بیام پیشت و گاهی بهت میگم برو بخواب الان میام گه گاه هنوز نیومدم پیشت دوباره خوابت میبره اما برای اینکه تو به حرفم اطمینان داشته باشی و همیشه باورم کنی همیشه بیدار میشم و میام پیشت حتی مواقعی که خوابت میبره و باز دوباره میرم روی تخت خودمون. گاهی چندین بار تاصبح این ماجرا تکرار میشهniniweblog.com و من به سختی خودمو بیدار نگه میدارم که کنارت خوابم نبره niniweblog.comو این بسیاربسیار برام سخته.اینکه خوابم پیوسته نیست هم برام سخته.

الان خوابی niniweblog.comکه میتونم بنویسم اگه بیدار باشی توهم میخوای مثل من همین کار رو انجام بدی. تو دقیقا کپی برابر اصلی. میگن بچه ها الگو میگیرن از پدر و مادر. اما تو کارهای مارا بخصوص حرفها و کارهای منو کپی و تکرار میکنی. بافتنی میکنم تو هم باید میل و کاموا داشته باشی و کنارم بافتنی کنی(البته فقط 2,3دقیقه) بعد بازیهای خودتو میکنی و مدام با من حرف میزنی و من باید حواسم به تو باشه و در حین انجام کار باتو هم بازی کنم.

روزهای سختیه و فقط میخوام که خدا کمکمون کنه و توانایی وصبرمونو بیشتر کنه تا اجرمونو ضایع نکنیم و در برابر تو و تربیتت و شکر نعمت های خدا کوتاهی نکنیم.

میدونی توی خونه خودمون خیلی خوبه اما امان از اون زمانی که میریم بیرون ... (آخه منم نمیتونم خونه نشین باشم,اصلا با روحیاتم سازگار نیست) بیشتر اوقات که باهات بیرونم پشیمون میشم ومیگم دیگه این دفعه آخره که باهات میام بیرون اما باز طاقت نمیارم. آخه قابل کنترل نیستی. توی خیابون میخوای مستقل باشی و دستتو نگیریمniniweblog.com(آخه مگه میشه؟)niniweblog.comهنوز به اون سنی نرسیدی که بشه بهت اطمینان کرد شاید یک لحظه پریدی وسط خیابون یا موتورهایی که پیاده رو رو با سواره رو(خیابون) اشتباه گرفتن و باسرعت میرن,حواسشون نباشه. گاهی هم گیر میدی بغلت کنم فقط من نه هیچ کس دیگه هرچی میگیم تو سنگینی مامانی کمرش درد میکنه نگاه کن همه نی نی ها خودشون راه میرنniniweblog.com نی نی کوچووها بغلن. یا حداقل برو بغل بابایی اما انگار نه انگار.. حرف حرف خودته.niniweblog.com

هرچند که چند روز پیش یکی از مربیان میگفت:پدر و مادر و مخصوصا مادر اگر بخواد واقعا مادری کنه نباید شب و روز داشته باشه و تربیت همیشگی نه اینکه الان حوصله ندارم و..هر وقت دلمون خواست اراده کنیم وبگیم خوب حالا میخوایم بچمونو تربیت کنیم.

چند نمونه از شیطنت هات

5شنبه 12بهمن

رفتیم فرهنگسرای حجاب برای بچه ها برنامه داشتن. اولش یک کم نشستی اما نذاشتی من برم کارگاه والدین ومیگفتی همینجا باش. چند دقیقه بعد حوصلت سر رفت و رفتی بیرون یک کم دور بزنی.niniweblog.com گفتم خوب اگه دوست نداری بیا بریم خونه اما تو که عشق بیرون و ددری! مخالفت کردی بعد رفتیم توی اتاق کناری و نشستی به نقاشی کشیدن که اونم جریاناتی داشت. خلاصه که حسابی شربازی درآوردیniniweblog.com به حدی که بقیه طبق معمول گفتن چقدر شیطون و وروجکی!! niniweblog.comباز خوبه دختره ها... niniweblog.comمسول اونجا میگفت این دخترتون که خیلی شره من که نتونستم نگهش دارم..niniweblog.com

جمعه دایی جون رفت برای شروع ترم دوم.

من توی هال خواب بودم و تو وبابایی بیدار بودین وتو داشتی روی تکیه گاه صندلی دوچرخه سواری میکردیniniweblog.com(چند روزیه که اینکار رو یاد گرفتی)(ازخودت اختراع کردی آخه تاحاا ندیدم کسی اینکار رو انجام بده بخصوص توی اطرافیان) خلاصه اینکه صندلی محکم افتاد روی سرم .niniweblog.com فکر کردم ضربه مغزی شدم!! آدم خواب یک چیزی محکم بخوره توی سرش!!

شنبه 14بهمن

از کلاس که اومدم با مامانی رفتیم بانک ... هرچی بگم کم گفتم. بماند که دفترچه بانکمو خط خطی (ببخشیدپرازنقاشی)کردی و و صندلی رو کشیدی جلوی میز رییس بانک که روی میز ایشون نقاشی کنی, دوتااز کارمندهای بانک داشتن بیسکوییت میخوردن, توهم که دیدی مغلطه ای niniweblog.comکردی که میخوام از اونا میخوام .مامانی که منظورتو نفهمید(فکرکرد کامپیوتریاپرونده یا..میخوای) بردت جلو که بگه نمیشه اینا مال خانمه که رییس بانک که اونجا ایستاده بود متوجه منظورت شد و سریع بیسکوییتو گذاشتن جلوت و تو هم بدون کوچکترین تعارفی برداشتیniniweblog.com و نوش جان کردی!! من که از خجالت مردمniniweblog.com و چندین بار عذرخواهی کردم. اما آقای رییس گفتن اشکالی نداره اصلا تقصیرما بوده که تعارف نکردیم. یکی از اون کارمنها هم که حسابی از کارت تعجب کرده بود و میخندید و میگفت چی مغلطه ای کرد نیم وجبی.

نمیدونم چرا اینجوری شدی یک بار هم یک بچه داشت پفک میخورد به من گفتی مامانی نی نی به من هم میده گفتم نه دخترم مال خودشه گفتی خوب یک دونه بده دیگه نده و از تو اصرار و ازمن انکار. خدارو شکر که بچهه با ما فاصله داشت و نشنید وگرنه معمولا بقیه سریع به خواستت بله میگن niniweblog.comو تلاشهای من بی نتیجه میشه. وقتی برات توضیح میدم که نباید این کار رو بکنی و هرچیزی که دست بقیه دیدی مال خودشه و تو نباید بخوای قانع میشی و میگم هرچی خواستی به من وبابایی بگو niniweblog.comاما موقع عمل حسابی شل میشی و انگار نه انگار.. الته این ویژگی و اقتضای سنته عزیزم

بعد از بانک با مامانی رفتیم برای انتخاب کاغذ دیواری خونه مامان بزرگ من (خانمجان) دیگه شرح نمیدم فقط همین قدر بگم که اگه طرف آشنا نبود یکجورایی پرتمون میکرد بیرون. niniweblog.comو حتی باجهاییniniweblog.com هم که بهت دادم از آدامس (که حسابی بهش معتادی)و شکلات و.. کارساز نبود و لحظه ای بود.

وقتی برگشتیم خونمون. مامانی که میخواست بره گیر داده بودی که نرو و با من بازی کن خونه سازی و لگو بازی.( حالا از خواب داشتی توتلو میخوردی ها!niniweblog.comو به قول خودت چشمات آلبالوگیلاس میشدniniweblog.com)مامانی دلش نیومد ویک کم باهات بازی کرد اما بازم ول کن نبودی هرجوری بود حواستو پرت کردم و مامانی رفت اما بعد از یکی دو دقیقه یادت اومد و رفتی در رو باز کردی و مامانی رو صدا زدی و ... باکلی چاخان و داستانniniweblog.com خوابوندمت.niniweblog.com

شب رفتیم دنبال خونه ,مفصله و الان اصلا حسش نیست بگم. وقتشم نیست, آخه ممکنه تو بیدار بشی و نتونم این پست رو کامل کنم.

فقط همین قدر بدون که اون روز حسابی خسته شدم و انرژیم نزدیکای صفر شد.

یکشنبه15بهمن

بعداز ظهرکلاس داشتم و تو رو بردم خونه مامانی ساعت 14:30 خانمجان هم که بخاطر کاغذ دیواری خونشون اومده بودن خونه مامانی. حسابی اونجا هم انرژی مامانی رو داشتی تموم میکردی. نزدیکای ساعت 7مامانی زنگ زدniniweblog.com وگفت بیا دیگه که یگانه داره خیلی اذیت میکنه. از مبل و اپن و..بالا وپایین میرفتی (مثل همیشه)niniweblog.com و نزدیک بوده اشک خانمجان رو دربیاری.

حالا وقتی هم که رسیدیم خونه با اینکه ظهر نخوابیده بودی, و شام هم خورده بودی خونه مامانی. مگه از خواب خبری بود.باما شام خوردی niniweblog.comو حدود11:30 خوابیدی.یعنی دیگه انرژیت زیرصفر شد.نمیدونم از کجا انرژی میاوردی niniweblog.com     

 چند دقیقه ای هست  که بیدار شدی  اول سراغ عروسکتو گرفتی بعد دنبال ماژیکات گشتی و بعد رفتیم دستشویی و الان کنارم نشستی و ازم میپرسی چرا چشمات سیاهه؟   30ثانیه بعد: مامان کشمش میخوام هروقت کارت تموم شد برام بیار دمهاشم بکن بذار کنار بشقابم.   1دقیقه بعد: مامان کشمش نمیخوام ولی بیسکوییت میخوام.

   زبونت حسابی باز شده باید یک پست کامل فقط از شیرین زبونیهات بگم.

[ چهارشنبه 18 بهمن 1391 ] [ 21:13 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : شیرین زبونی و شیطنت های یگانه]

[ ]

30ماهگی یگانه(1)

اولا عید همگی مبارک

آغاز امامت حضرت مهدی(عج)            اللهم عجل لولیک الفرج

هفته پیش دوشنبه 25 دی دخترمون یگانه جون 30 ماهه شد.niniweblog.com 30مین ماه زندگیت مبارک عزیزدلniniweblog.comniniweblog.com

این روزها خیلی شیرین شدی هم شیطون بلاو هم شیطون. niniweblog.comقیافتم ریزه میزه است هرکی میبینتت فکر میکنه سنت کمتره(مثل مامانتniniweblog.com)  

جایی که میریم برات آیة الکرسی میخونم و صدقه میندازم اما از تنبلی اسپند رو گه گاه مامانی دود میکنه!

الان خوابی که من میتونم برات بنویسم. صبح ها که گاهی زودتر از من بیدار میشی منو بیدار میکنی و میگی مامان غذا میخوام, صبحانه. میگم: بذار یک دقیقه دیگه بخوابم بیدار میشم. میگی نه من گرسنمه بیدارشو. niniweblog.comگاهی نظرمیدی چی میل داری,کیک بده مامان یا خامه یا..(یک روز خونه مامانی که من رفته بودم کلاس وقتی بیدارشدی مامانی ازت پرسیده چی صبحانه خوردی بعد از فکر کردن گفتی: پنیر و عسل)حالا کی پنیر رو باعسل خورده من نمیدونم.بعد میای پتو رو از روم برمیداری و خلاصه اینقدر بالای سرم حرف میزنی و دلیل میاری که مجبور شم بیدارشم.niniweblog.com(دقیقا همون چیزی که من قبلنا دوست داشتم دخترم باشه میگفتم دوست دارم دخترم اینقدر حرف بزنه اصلا خوشم میاد بیاد بالای سرم از بس حرف بزنه بیدارم کنه niniweblog.com)خدایا شکرت

شبها هم که معمولا چند باری بیدار میشی از خواب و میای پشت در اتاقمون و میگی مامان بیا کنارم و تابهت نگم باشه برو بخواب دخترم الان میام ,کوتاه نمیای. گاهی هنوز به کنارت نرسیدم دوباره خوابت میبره.niniweblog.com

اگه بوست کنم سریع بوسم میکنی niniweblog.comاگه لپتو بکشم لپمو میکشی و.. گاهی هم بغلم میکنی و میگی: قربونت برم عزیزم.. ومن میگم خدانکنه دخترم و اینقدر تو خوشت میاد. niniweblog.comاز اینکه با تو حرف میزنیم و بیشتر از اون از اینکه حرف هایت را میشنویم. بچه ها به گوش و شنیده شدن نیاز دارند.وقتی حرف میزنی باید بهت نگاه کنم و تاییدت کنم. اگر صورتم به تو نباشد میگویی: مامان رو به من !!  

اینقدر خوشم میاد وقتی این جمله رو میگی. حالا دیگه منم وقتی میخوام باهات حرف بزنم گاهی بهت میگم:" یگانه رو به من "و تو میخندی چراکه میدانی من از این جمله بسیار خوشم می اید و برای تو شده بازی....niniweblog.com

دیشب رفتیم برات یک لگن بزرگ(وان) خریدیم توی هم خیابان میخواستی بری توش بشینی.niniweblog.com آب بازی رو و حمام رفتن رو خیلی دوست داری چون آزادی و میتونی توی حمام بازی کنی و گاهی بعضی اسباب بازیهاتو باخودت ببری حمام.

خاله بازی روهم خیلی دوست داری.اسباب بازیهای خاله بازیتو میاری ومیگی مامان بیا خاله بازی کنیم و خیلی چیزها رو میتونیم با بازی بهت آموزش بدیم( در واقع تمام آموزشهای بچه زیر7سال باید در قالب بازی باشد نه آموزش مستقیم) 

باید برای کودکانمان وقت بگذاریم و با آنها بازی کنیم. niniweblog.comبا بازی هم هیجان و انرژی کودک تخلیه میشود هم او را میتوان تربیت کرد ومهارت های مختلف به او یاد داد و هم به او نزدیکتر میشویم و کودک سرشار از مهر و محبت مادری و پدری میشود.niniweblog.com

از بدوبدو بازی هم که حسابی لذت میبری و در روز اگه خونه باشیم حتما میگی مامان بیا بدوبدو بازی.niniweblog.com

گاهی میگی مامان بیا کنارم بشین و یاگاهی میگی بغلم کن.niniweblog.com(چقدر خوبه که میتونی خیلی از خواسته هاونیازهاتو به ما بفهمونی)

[ دوشنبه 2 بهمن 1391 ] [ 16:28 ] [ مامان یگانه ]
[موضوع : نكات تربيتي]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد